درباره فصل پاییز انشاء بنویسید.

درباره فصل پاییز انشاء بنویسید.

  • شنبه 13 آبان 1396 - 22:46

درباره فصل پاییز انشاء بنویسید.

 

انشاء در ادامه مطلب

درباره فصل پاییز انشاء بنویسید.

راستی چقدر این موضوع برایمان تکراری بود آنقدر تکراری بود که معلم تا دهان باز نکرده می دانستیم که موضوع انشاء چیست و ما هم در روزهای آفتابی و زیبای پاییزی و در حالی که پاییز را با تمام وجود دیده بودیم و لحظات شیرین آنرا چشیده بودیم شروع می کردیم که:

در فصل پاییز مدرسه ها باز می شوند و بچه ها دسته دسته به مدرسه می روند. بسیاری از میوه ها در فصل پاییز می رسند. اناره ساوه، خربزه، سیب، پرتقال ، به، سنجد و….. در فصل پاییز بسیاری از پرندگان به مناطق گرمسیر مهاجرت می کنند. در فصل پاییز کشاورزان زمینها را شخم زده و در آن محصولاتی مانند گندم و جو می کارند. در فصل پاییز روزها کوتاهتر می شود و شبها طولانی می گردد. و خلاصه هر آنچه از پاییز دیده یا شنیده بودیم با حرص و ولع بر روی کاغذ می آوردیم و در پایان انشاء چون قهرمانی که اثر کارش را به رخ دیگران بکشد می نوشتیم این بود انشای من.




 

 

جهت دانلود پک انشاء های نایاب و زیبا کلیک کنید

 

پک صدها انشاء زیبا کلیک کنید

 

 


راستی یادم رفت بگویم که در پاییز بود که ریزعلی خواجوی پیراهنش را کند و آتش زد تا مسافران قطار از مرگ نجات یابند.

اما امروز که معلم شده ام و هرچند که معلم انشاء نیستم اما باز به یاد دوران دبستان دوست دارم انشایی در باره پاییز بنویسم به همین خاطر در پشت میز کامپیوتر می نشینم و در حالیکه از پنجره اتاقم به حیاط نگاه می کنم و درخت سیب را می نگرم که باد ملایم شاخه های آنر می رقصاند و سیب هایش با صورت آرایش کرده نگاهم می کنند ، قلم را به دست می گیرم یعنی دستم را بر صفحه کلید می فشارم و آغاز می کنم که:

بسم الله الحمن الرحیم

ای نام تو بهترین سر آغاز بی نام تو نامه کی کنم باز

خداوندا امروز نیز همانند دوران دبستانم پاییزت زیباست، آسمانش صاف و خورشیدش خندان است، هوایش لطیف و شب هایش دلپذیر است. در آن دوران که تازه وارد نوجوانی می شدم شب های پاییز می نشستم و قصه لیلی و مجنون و یوسف و زلیخا می خواندم و با ذهن خیال پرداز خود صحنه های داستان را در جلو چشم خود مجسم می ساختم و دنیای درونم را پر از شیرینی و زیبایی می ساختم.

اما خداجانم ای لیلی من مجنون منم آواره کوی و دشت منم و امروز منم که با دیو و دد زندگی می کنم اما قبله ام تو هستی. دلدارم تو هستی ورد زبانم تو هستی و من در این بیابان سرد و خاموش و با جامه شرم آلود و توشه ی پر از گناه فقط بدان امید چشم می گشایم و نفس می کشم که عنایتی و بشارتی از تو یابم .

خداوندا خداوندا ای خداوند پیامبران و برگزیدگان و ای خداوند ابراهیم و اسماعیل و اسحق و یعقوب. من گم کرده ای دارم من گم کرده ی دارم و گرگ نفسم یوسفم را دریده است و یا تاریکی درونم یوسف را به قعر خود فرو برده است و من اسماعیل وجودم را نه به فرمان تو که به فرمان نمرود نفس قربانی کرده ام . خداوندا لیلی من شرمم باد که چنین می نویسم و شرمم باد که در پیشگاهت کارنامه سیاهم را با خط زشت و کژ نمودار می کنم اما چه کنم که خودت فرموده ای که در قیامت همه اعضای تن به شهادت بر می خیزند و سیاهکاریها را برملا می کنند و اکنون در وجود من قیامت برپاست و شهادت می دهم که جامه ام سیاه است اما رویم از خجلت زرد است اما هرگز این زردی رویم را با زردی پاییز تشبیه نمی کنم که پاییز زیباست و آن فصل خداست و زردی آن از فضل خداست که زردی پاییز پختگی و کمال است و زردی پاییز جلوه دیگری از جمال است.

انشای من ادامه دارد درباره پاییز می نویسم راستی در پاییز بود غروب سرد یکی از روزهای سرد پاییز که دهقان فداکار همان ریزعلی خواجوی لباسش را کند و آتش زد و جان مسافران را نجات داد ریزعلی هنوز زنده است خداوند نگهدارش باشد ریزعلی لباسش را دوست داشت اما کند چون خطر بزرگی در پیش بود راستی وقت آن نرسیده که من و تو نیز لباسها را بکنیم و آتش بزنیم و رهاگردیم؟ لباسهای تعلق را می گویم و تعلق غیر از داشتن است و می توان دارا بود اما تعلق نداشت و می شود ندار بود اما تعلق داشت. لباسهای اسارت را می گویم زمین قیطریه و اختیاریه و بطلانیه و ظلمانیه و پوچلانیه و… را می گویم . برجهای دوقلو و سه قلو وچهارقلو و… راستی زاییدن چندقلوها چقدر سخت است پس چگونه می شود از آنها دل کند!!! تازه گرم نوشتن شده بودم دوستم از راه رسید و نگاهی به نوشته ام انداخت و قاه قاه خندید و گفت دوره قطار و ریزعلی گذشته است و دوره چاق و چله هاست و دوره فضاپیماهاست و آن جنابان را که می گویی هرگز نه وقت این را دارند که این چرندیات را بخوانند و بالفرض هم بخوانند وقعی به آن نخواهند گذاشت.

گفتم نمی دانم شاید حق با تو باشد اما ذهن خیالباف من می گوید جوجه را آخر پاییز می شمارند و بعدش چله سختی در راه است. اما عزیزم تازه گرم نوشتن بودم سردم کردی من نیز به تلافی چای داغی برات می ریزم تا لبت بسوزد تا درگرماگرم نوشتنم لبت را بدوزی و از اسب اندیشه پایینم نکشی.

راستی پاییز زیبا فصل قشنگم شاید دوباره با تو حرف بزنم چون سینه ام هنوز خیلی پر است و تا آنروز به صاحبت می سپارم.

 

 

 

جهت دانلود پک انشاء های نایاب و زیبا کلیک کنید

 

پک صدها انشاء زیبا کلیک کنید

 

 


 

توجه شما را به 7 محصول پر مخاطبی که همراهان وبسایت ما از انها استقبال کردند جلب میکنیم :


1-بسته تحقیقی و اموزش درمان زودانزالی مخصوص اقایان بشتابید ( کلیک کنید )


2-اموزش چگونه همه را عاشق خود کنیم ( جهت مشاهده کلیک کنید )


3-اموزش درامد میلیونی از تلگرام بشتابید ( جهت مشاهده کلیک کنید )


4-بزرگ ترین بسته دعاهای بخت گشا - ازدواج - رزق و روزی


5-بزرگ ترین بسته علوم غریبه و باستان شناسی و دفینه یابی و گنج یابی

6-اموزش کسب درامد اینترنتی ( بسیار جامع ) با کار در خانه میلیاردر شوید


7-مجموعه بزرگ اموزش رانندگی و سوالات ایین نامه


.